آفتی به نام مدرسه

رهبری

3 نوامبر, 2017

“هر کسی یک نابغه است، اما اگر از ماهی بخواهید از درخت بالا برود، تا آخر عمر با این باور که یک احمق است زندگی خواهد کرد.” – آلبرت انیشتین

  • چگونه فرزندانی باهوش داشته باشیم ؟
  • چگونه فرزندانمان را تربیت کنیم ؟
  • چگونه فرزندی نابغه داشته باشیم ؟
  • چگونه فرزندمان از همه بهتر باشد ؟
  • چگونه فرزندانمان باعث افتخار ما شوند ؟
  • چگونه فرزندی مطیع داشته باشیم ؟
  • چگونه فرزندی خشگل داشته باشیم ؟

و هرگز کسی نپرسید : چگونه فرزندی خوشحال داشته باشیم ؟ و هرگز کسی این سوال را از خود کودک نپرسیدند …

و دو دهه بعد این سوالات در قالب دیگری نمود پیدا کردند :

  • چگونه مشکل بیکاری را حل کنیم ؟
  • مشکل اصلی کارآفرینی در کشور ما چیست ؟
  • چرا جوانان ازدواج نمی کنند ؟
  • چرا جوانان تنبل شده اند ؟
  • چرا جوانان بی دین شده اند ؟
  • چرا میانگین ساعت کاری اینقدر کم است ؟
  • چرا گرایش به جراحی زیبایی اینقدر بالاست ؟
  • چرا جوانان اینقدر پرتوقع و غرغرو شده اند ؟
  • چرا جوانان پرخاشگر شده اند ؟
  • چرا مردم شاد نیستند ؟
  • مشکل اصلی جامعه چیست ؟
  • مشکل اصلی اقتصاد کجاست ؟
  • و …
  • و …
  • و …

آیا می شود همه کاسه کوزه ها را سر یک نفر یا یک چیز شکست ؟ آیا همه اینها تقصیر کسی یا چیزی بوده ؟ آیا جایی از مسیر ما اشتباه کردیم ؟
قطعا بله.

قصه از اینجا شروع می شود، عصر رنسانس و شروع سلطه اختیار بر انسان بوسیله مخلوق خودش، “مدرنیته” !

پس از قدرت گرفتن غولی به نام مدرنیته، انسانی که قرار بود از مدرنیته برای سعادت و تعالی خودش بهره مند شود، تبدیل به بنده بی چون و چرای این سیستم شد. معیارهای رقابت تغییر کرد تا انسان بتواند در تعالی غول مدرن موثر باشد. سواد، پول، پرستیژ، جایگاه شغلی، زیبایی، نبوغ و …، همه و همه معیارهایی بودند که عرصه رقابت انسانی را به عرصه رقابت حیوانی و تنازع بقا تبدیل کردند. انسان های پولدارتر ولی نه لزوما خوشحال تر، زیباتر ولی نه لزوما مفید تر و … .

سیستم مدرن برای رشد روزافزون خود دائما سعی در تعریف سیستم های خودکاری دارد تا بندگان خود را در راستای اهداف خودش آموزش دهد. اولین این سیستم ها که در سال های ابتدایی زندگی هرفردی با آن روبرو می شود، آفتی است به نام مدرسه و معیاری به نام نمره. مدرسه همواره سعی دارد تا با هر بهایی، مثل کشتن خلاقیت و نوآوری و استعدادهای فردی، انسان ها را در راستای سیاست های کلان خود پرورش دهد. و این آموزش ها به قدری در زندگی فرد و ذهن و روح او درونی می شوند که زندگی فرد را بدون آنها دچار اختلال می بینیم. کافیست از کودکان خود بخواهید فقط یک هفته درس خواندن را کنار بگذارند تا ترس و اضطراب و افسردگی را در شب و روز آنها شاهد باشید. اعتیاد به دستآورد، اعتیاد به تلاش های افراطی برای رقابت با بقیه یا راضی نگاه داشتن معلم و ناظم، اعتیاد به جا باز کردن در میان قشر ظاهرا باهوش کلاس، ترس از عقب افتادن، ترس از تنهایی و …

سوالی که شاید مطرح شود اینجاست که خوب مشکل کجاست ؟ بچه ها که صلاح خودشان را نمی دانند ! آیا باید رهاشون کنیم تا بی کار و بی عار باشند ؟ یکم سختی می کشند در عوض … !!!

حقیقت اینجاست که انسان با ربات تفاوت های کلان بسیاری دارند ! برخلاف ربات که هرچه بیشتر برنامه ریزی شود و هدفمندتر باشد موفق تر است، انسان نیازی به موفقیت، دستآورد و برنامه ریزی کلان ندارد و با فشار و محدودیت افسرده و منزوی می شود.

در زیر برخی از مشکلاتی را که مدرسه های برنامه ریزی شده هدفمند و سختگیر برای انسان ایجاد می کنند بررسی می کنیم تا با دید بازتری این انتخاب سخت را بپذیرید که آیا مدرسه های کنونی موجوداتی مفید هستند یا بی ارزش ؟

تقویت منطق گرایی محض و دور شدن از محبت و عشق
تعریف سیستماتیک درس ها، ارزیابی ها، اساتید و کلاس ها کودک را مجبور به رعایت اصولی می کند که اغلب در راستای شادکامی و خوشبختی او نیستند و از آنجایی که این سیستم تعریفی جدا از چرایی و حقیقت و استعداد کودک دارد و کودک تاثیرپذیری بسیاری از محیط خود، کودک فرا می گیرد که احساسات و نیازهای حسی خود را فدا کند تا در راستای سیاست های سیستم موفق باشد. و این در حالی است که ساختار آفرینش بر پایه عشق است. شکوفا شدن استعداد ها نیازمند عشق است و پایمردی و صبوری برای مبارزه با مشکلات هم نیازمند عشق است. انسانی که عاشق نباشد انگیزه ندارد، عصبی است، کم صبر است، غر می زند و … .

بی انگیزگی و خشکی روح
وقتی انسانی ورای نیازهای خود تصمیم می گیرد در راستای سیاست های دیگری (سیستم مدرن) تصمیم گیری کند و خود را ملزم به رعایت اصول می انگارد، احساس حضور و وجود خود را بر فنا رفته می بیند و انگیزه های بقا و رشد و بالندگی خود را قربانی می کند و تبدیل به موجودی خشک و بی روح می شود. موجودی که بی انگیزه و بی دلیل شاید به خاطر ترس از خودکشی سعی می کند روزمرگی های خود را طی کند تا عمرش به پایان رسد.

ضعف اعتماد به نفس
وقتی معیارهای ارزیابی انسان خارج از توانایی ها و چرایی او تعریف می شوند، مثلا برای کودکی که استعداد هنری دارد نمره ریاضی معیار برتری می شود، کودک پس از مدتی خود را بی ارزش و بی مقدار می پندارد. و وقتی این سبک از ارزش گذاری در او نهادینه شود، ابتدا با نمره، سپس پول بعد زیبایی و یا هرچیز دیگری، فرد دائما با تغییر معیارها تغییر شخصیت می دهد و کنترل گرهایی که باید در درون او می بود به بیرون از وی انتقال پیدا می کند. روزگاری را در اتاق های جراحی زیبایی می گذراند، روزگاری را در صفحات مجازی برای گرفتن لایک و روزگاری را به چشم و هم چشمی …

ترس از ریسک کردن و/یا حق طلبی
وقتی که کودک در مدرسه، هر بار که در جستجوی علایق خویش مواخذه می شود، وقتی از درس جا می ماند یا نمره کمتر می گیرد و کتک می خورد، فرا می گیرید باید جزئی از جمع باشد و تنها نماند. که اگر تنها بماند یعنی بازنده است. این کودک وقتی به بلوغ می رسد نمی تواند کارآفرین باشد، نمی تواند اشتباه کند و نوآور باشد، نمی تواند از شکست استقبال کند تا فرابگیرد، نمی تواند ظلمی که به او می شود را پس بزند و حق جو باشد و نمی تواند چیز جدیدی به دنیا اضافه کند، چون بقیه موجودی مکانیکی است که روزهای خود تا مرگ را سپری می کند.

علاقه نداشتن به خود و ترس از قضاوت بقیه (اول علایق بقیه بعد خودم)
سیستم کمال گرای مدرسه به کودک می آموزد همیشه در جهت رضایت والدین و معلم و اساتید خود بکوشد، حتی اگر مریض باشد، حتی اگر تنها باشد، حتی اگر افسرده باشد، با خوشحال کردن دیگران می تواند احساس امنیت کند و رضایتی نسبی از امنیت داشته باشد. کافیست این کودک تنها وقتی بالغ می شود کلامی بشنود که او را قضاوت کند، ظاهرش را، انسانیتش را و هرآنچه از آن اوست، تا غم تنهایی و ترس همه وجود او را فرا بگیرد و خود را به هر آب و آتشی بزند تا فقط بین بقیه جایی پیدا کند. بدتر اینکه در این سیستم حسود پرور می آموزد تا او هم قضاوت و تحقیر کند تا با کوچک کردن بقیه خود را بالا بکشد. هیچ از خود پرسیده اید چرا اینقدر ایرانی ها همه را قضاوت می کنند ؟ چرا اینقدر راحت انسان ها را به حاشیه می بریم و تا حد بی آبرویی رسوایشان می کنیم ؟

بی حسی به خود و حس پوچی
وقتی سیستم مدرسه به کودک می آموزد که فقط کامل باشد و هیچ گونه خطایی قابل پذیرش نیست، کودک فرا می گیرد که ضعف ها و دردهای خود را سرکوب کند. وقتی سرکوبی شکل گرفت تنها می شود، انگار فراموش کرده ایم که بنا به ضعف هایمان با هم می آمیزیم، دوست انتخاب می کنیم و جامعه تشکیل می دهیم. برای سرکوب ضعف ها هم به اعتیاد پناه می بریم، اعتیاد به مواد مخدر، مشروبات الکلی، اینستاگرام و شبکه های اجتماعی، مطالعه افراطی، عبادت های افراطی و … همه و همه مکانیزم های بی حس کردن ضعف هایمان است. و در خلوت خود این افکار را داریم که شاید فقط من ضعیفم پس مستحق تنهاییم و مرگ و زوال.

بدبینی و هراس از آینده 
در مدرسه به کودک آموخته می شود که هرچیزی که او را از موفقیت (با معیار نمره) باز دارد در آینده منجر به پشیمانی او خواهد شد. در عین حال در درون کودک حس شادی وجود ندارد و او ناخودآگاه موفقیت را مترادفی برای شادکامی می بیند. مادامی که کودک رشد می کند افسرده تر می شود و گمان می کند که شاید به خاطر کوتاهی که در گذشته کرده، شادی را حس نمی کند. تکرار این باور منجر به این می شود که کودک همیشه به همه چیز بدبین باشد و از اتفاقاتی که از آن خبر ندارد هراسان باشد. همیشه در سدد برنامه ریزی و پیش بینی باشد تا مبادا اشتباه کند و شاد نشود.

ضعف باور (ایمان) و ترس از شکست
وقتی کودک در مدرسه فرا می گیرد که همواره برای قطعیتی در آینده (نمره) تلاش کند، کاملا شرطی و دستآورد محور و معتاد به قطعیت می شود. اگر خوب درس بخواند و کار را به ثمر برساند باید نمره خوب بگیرد، و یا بالعکس. در حالیکه در سیستم پروردگار تعریف شکست و پیروزی فقط نزد او باقی می ماند و مورد قضاوت اوست. چه بسا شکست های دنیوی، مثل واقعه عاشورا، که تاریخ ساز شده اند و چه بسا پیروزی های دنیوی، مثل قدرت هیتلر، که مایه عبرت شده اند. سیستم مدرسه تعریف موفقیت و شکست را کاملا تک بعدی و بیمارگونه می بیند و وقتی در ذهن کودک بی نمره بودن معادل شکست شد، ورشکستگی هم معدل نابودیست و کدام کارآفرین را در خاطر دارید که حداقل ده ها بار شکست نخورده باشد ؟

از طرفی برخی که دوست دارند ایمان و قطعیت را با هم داشته باشند به تعاریف پلیدی که در جهان مدرن به وجود آمده پناه می برند، مثل اقسام فال و جادوگری و عرفان های بیماری مثل عرفان های کهکشانی و … . می دانید به چه میزان گرایش به تفال و استخاره و مسائلی از این دست در ایران رشد داشته ؟

ضعف در خلاقیت و کارآفرینی
هر خلاقیت و نوآوری یعنی هزاران بار شکست. یعنی هزاران بار نه شنیدن، قضاوت شدن، شکستن، ابهام و … . مهارت های درک و پذیرش کدامیک را در مدرسه آموختید ؟

تلاش های بی مرز، خستگی نابود کننده و خود آزاری
اگر در مدرسه 20 گرفتید خوب وظیفه تان بوده، اگر نه حتما کم کاری کردید. اگر در زندگی چیزی را که می خواهید بدست آوردید خوب وظیفه تان بوده و اگر نه بیشتر تلاش کن. تلاش و تلاش و تلاش در پی خوشبختی که شاید در سال های پیری نصیب تو شود، دریغ اینکه خوشبختی لحظاتی بود که به راحتی از آنها گذشتی. چند نفر از شما برای رسیدن به یک هدف خود و اطرافیانتان را به مرز کلافگی و جنون کشاندید ؟ از ترس و وسواس اینکه شاید کافی نباشد. شاید برای خوشبختی یک گام دیگر باید حرکت کنم. تا کی باید اصرار کنم ؟ مدرسه به ما می آموزد تا اینقدر تلاش کنیم که یا از هوش برویم یا 20 بگیریم. در حالیکه دستآوردهای دنیوی هرگز برای کسی تضمین شده نیست و برخی به قدری خودشان را به مشقت می اندازند که به ورطه ناودی کشیده می شود. خوشبختی لبخندی است که فدا کردید، فرزندی که در آغوش نگرفتید، همسری که لحظه ای برای خوشحالیش درنگ نکردید و … .

ثبات و آرامش
وقتی سخت کوشی برای گرفتن نمره و استرس و شب بیداری موجب تشویق کودک می شود، او استرس و جوش و خروش را به عنوان معیار تلاش برای خوشبختی می شناسد. تا جایی که امروزه استرس و بی اعصابی نوعی پرستیژ و نماد بلند همتی شده. استرسی که با آن رشد می کند تا شاید روزی به خوشبختی برسد. فریاد می زند، طمع می کند، درگیر می شود و از درگیری و استرس لذت می برد. احساس قدرت می کند و … .

عدم لذت بردن از لحظه و زندگی با معنا
کودک ورای همه روزهای زندگی خود، کاملا وابسته به نمرات پایان ترم می شود، نتیجه آخر سال و کارنامه. انگار اینکه همه زندگی او پیرامون این کارنامه تعریف می شود و اگر فعایتی در این راستا نبوده، بی ارزش است. این کودک در دوران بلوغ خود چگونه می تواند تفریح را، که ممکن است هیچ دستآوردی نداشته باشد، درک کند ؟ چگونه از منظره لذت ببرد ؟ چگونه از بودن به جای شدن لذت ببرد ؟ چند نفر را می شناسید که به راستی لذت بردن را آموخته اند ؟

ایجاد شخصیت های مطیع و چارچوب پذیر
وقتی کودک در ازای هر فعالیتش کنترل شد و مورد بازخواست قرار گرفت، نمی تواند برای بهبود جهان پیرامون خویش مسئولیت پذیر باشد. نمی تواند کارآفرین و نوآور باشد، نمی تواند بدون اجازه و رضایت دیگران تصمیم بگیرد، دچار ترس و استرس و اختلال در تصمیم گیری می شود و هزاران بیماری که همه زاییده مدرسه و مدرنیته هستند.

و هزاران بیماری دیگر که یکی از یکی کثیف ترند و بدتر اینکه ترکیب این بیماری ها گره های کور روحی را بوجود می آورند که نه تنها مانع پیشرفت و شادی و خوشبختی است، بلکه انسان رشد یافته در سیستم های مدرن را رو به تنهایی و زوال و نابودی سوق می دهد.

خوب سوال: چه کنیم ؟ آیا کودکان را مدرسه نبریم ؟ آیا کودکان را لاابالی بار آوریم ؟ با ترسی که از آینده او دارم چه کنم ؟ اگر دختر فلانی دکتر شد، بچه من بی سواد بمونه ؟

مسئله ای که در ابتدا وجود دارد اینست که آیا خود شما زاده این سیستم مدرن نیستید ؟ حال امروزتان چطور است ؟ خودتان خوشحالید ؟ دوست داشتید موفق باشید یا شاد ؟ چقدر خودتان را دوست دارید ؟ چقدر از قضاوت شدن و مقایسه شدن و قوی بودن خسته اید ؟ چقدر در جستجوی آغوشی گرم هستید که ضعف ها و ناراحتی هایتان را گریه کنید ؟ و …

در حقیقت مسئله فقط مدرسه نیست، اصل و ریشه آن یعنی مدرنیته است ! اما مدرسه جایی است که ریشه طاعت پذیری و بندگی این سیستم بیمار را در کودکان نهادینه می کند.

به فرزندانتان فشار نیاورید که حتما به مدرسه بروند، آنها را در مدارس پر برنامه و شلوغ ثبت نام نکنید، لزومی ندارد تا روزی 16 ساعت در مدرسه باشند. در مدارس نمونه دولتی و استعداد درخشان حلوا خیر نمی کنند ! (من خودم شاگرد این مدرسه ها بودم) و اساسا کودکانتان را تحت فشار نگذارید که ورای توانایی ها و علایق خودشان و با معیاری خارج از خودشان دائما در حال اثبات خود به دیگران باشند. از دوران نونهالی با ثبت نام او در کلاس هایی که علاقه ندارد، برنامه بازی ها و خوشبختی های کوچک او را تباه نکنید. و از همه مهم تر از خود او بپرسید چه چیزی خوشحالش می کند ؟ مسئولیت پذیری و توقعات خود را در قالب های انسانی به او فرادهید نه در سیستم مجازاتگر مدرسه و هزاران توصیه و نصیحت دیگر.

فکر می کنم الان بتوان جواب تمام سوالات ابتدای متن را پیدا کرد. وقتی انسانی خودش را دوست نداشته باشد و کنترل گر های درونی او به بیرون او واگذار شوند، مشکلات او و جامعه همگی توجیه پذیرند.

و سوال آخری که اینبار شما باید به آن پاسخ دهید اینست : 30 سال بعد ترجیح می دهید فرزندانی موفق داشته باشید یا خوشحال؟